خوانده ام که بهتر  است تجربه ها را مصرف کنیم. با خواندن کتاب  می توان این کار را به رایگان کرد .

خواندن کتاب همه نامها برای من تجربه جدیدی بود و این تنها نظر من است  و ممکن است شما این کتاب را بخوانید و احساس مشابهی نداشته باشید.

 تا قبل از خواندن این کتاب  نمی دانستم سرزمینهایی درون مغز موجودند که هر کسی آنها را کشف نمی کند. اقالیمی ناشناخته در دالان های پیچ در پیچ مغز. دهلیزها و گذرگاه هایی بکر و دست نخورده. 

دوست دارم بگویم ، در نظری بسیار ساده  با سه مفهوم در ارتباطیم:

تصورات و واقعیات و حقیقتها 

ما با واقعیات زندگی می کنیم … آنچه در حال رخ دادن است … مقداری از زمان مان….

اما بسیار بیشتر از این مقدار را با تصوراتمان به سر می بریم و سوار بر بالهای اوهام و خیال خود سیر میکنیم که گاه بسیار شیرین اند.

تصورات

دنیایی که هرآنچه بخواهی بدست می آوری ….

تجسمش می کنی

زندگی اش می کنی

بدون هزینه و هیچگونه دلهره ای ….اینک در کف توست ، در اختیارت و زمام به دست.

زیباست ….”واقعا ” زیباست ….

حتی در تصورات می توان به یک واقعیت رسید (چیزی که رخ می دهد….) و آن “زیبایی” است .

چون در مواردی ، تصورات “واقعا” زیباست

تو می توانی تنها باشی ولی در تصوراتت با دیگری باشی و با زیبایی اش زندگی کنی… همان گونه که نویسنده کتاب “همه نام ها” داستانی را خلق کرده که در آن فردی با این ویژگی حضور دارد.

این دومین تجربه من از خواندن کتاب به نویسندگی ژوزه ساراماگو بود و باز هم فضا سازی بی نظیر و غیر تکراری و خلاقانه اش عالی بود.


همه نامها

کتابی به قلم ژوزه ساراماگو و برنده نوبل ۱۹۹۸

ترجمه عباس پژمان

نشر هاشمی

تعداد صفحات ۳۷۸


این کتاب را پیشنهاد محمدرضا شعبانعلی  عزیز خواندم . زمانی که آنرا خریدم دو روز مانده به شروع خدمت سربازی و حتی با خودم به پادگان  بردم و حتی خوندمش اما نفهمیدم چی خواندم . اما به طور اتفاقی تاریخ اتمام مجددش دو روز بعد از اتمام خدمتم شده.

لحن کتاب و لذت حاصل از خوندن اون شاید قابل انتقال از طریق این نوشته نباشه ، اما تاثیر حاصل از خوندن این کتاب باعث شد من این نوشته رو بنویسم.


جاهایی بود که زیرش خط کشیده بودم ،شاید در اون لحظه منو قلقلک داده باشه مثل این :


همان طور که معنا خوش آیند بود ، طرز بیان هم خوش آیند بود.”


یا شاید اگر من این کتاب رو نخونده بودم تا آخر عمرم خوشبختی حاصل از تجربه خوندن چنین پاراگراف های زیبایی رو بدست نمی آوردم :

اما آقا ژوزه مجبور بود یک چیز دیگر هم به آنها اضافه کند : آقای عزیز، اجاره می خواهم راجع به آن اندیشه های ماورا الطبیعی به عرضتان برسانم که هر کله ای می تواند آن را تولید کند ، آنچه نمی تواند این است که کلمات مناسب برای بیانشان پیدا نمی کند.”


و بعد از خواندن همین پاراگراف به پرورش مهارت بیان آنچه در سر داریم (نویسندگی)،بیشتر علاقه پیدا کردم.چون این مورد رو که  چیزی تو ذهن داشته باشم ولی نتونم اون رو بیان کنم رو تجربه کرده بودم .

 

یا مثلا این پاراگراف منو به مدتی هرچند کوتاه سرگرم کرد که فارغ از فراز و نشیب زندگی  ، برای مدتی خودمو جای این شخصیت داستان بذارم و این یعنی یه تجربه لذت بخش و یه احساس خوب حاصل از مطالعه:

اقای ژوزه که در تحقیقات رسمی مربوط به گم شدن فرم ها سر بلند بیرون آمده بود ، نمی خواست آن برتری دیالکتیکی (روش جدل و محاورۀ منطقی برای رسیدن به حقیقت) را از دست بدهد، این بود که این گفت و گوی خیالی را در ذهنش خلق کرد، و از این هم سربلند بیرون آمد، آن هم با مخاطبی که لحنی نیش دار و تهدید آمیز داشت، ….”


و در ادامه این پارگراف ژوزه وارد گفت و گوی خیالی جالبی با خود می شود که خواندنش طعمی کم نظیر دارد. و یکبار دیگه تلنگری بود برای من که هر لحظه درحال مذاکره با خودمون هستیم.


یا جایی دیگه وقتی تو صفحه ۶۳ میخونیم که :

”این خودش نشان میدهد که زمان برای همه یک جور نیست ، حتی اگر ساعت هایمان زور بزنند عکس این را به ما بقبولانند.”

 باعث میشه به این موضوع فکر کنم که نوع استفاده از زمان میتونه متفاوت باشه. در هر صورت داریم زمان رو صرف میکنیم.

میتونه استفاده مفید و در جهت رسیدن به یه هدف باشه که باید عبارت “استفاده از زمان “رو بکار بردو یا کاری که تعبیر “کشتن وقت ” شایسته تر  باشه.


شاید لازم باشه پاراگراف های قبلی این پاراگراف را خونده باشید تا منظور نویسنده رو متوجه شده و از این پاراگراف (از خلاقیت نویسنده ) لذت ببرید:


آقا ژوزه پیر زن را نگاه کرد . پیر زن هم او را نگاه کرد. لازم نیست آدم کلمات را برای شرح دادن این نگاه ها هدر دهد.”


جاهایی از کتاب ( معمولا کتاب های داستانی و غیر دانشگاهی) هستند که معنای خاصی ندارند ، اما  خوندنش و تصورش در واقعیت لذت بخش بوده و جاهایی از مغز رو تحریک میکنه که شاید هیچ وقت و با هیچ ابزار دیگه ای ممکن نباشه.

آدم سالم همیشه خوب می خوابد. مگر اینکه وجدانش معذب باشد.مرتکب گناهی شده باشد که وجدانش نمیتواند او را ببخشد.”

یاد شب هایی می افتم که خوب خوابیده ام و نیز یاد شب هایی که خوب نخوابیده ام و این سوال  که : 

آیا شب هایی که خوب خوابیده ام به دلیل وجدان آسوده بوده یا به دلیل نادیده گرفتن وجدان معذب؟

گاهی وجدان ها سکوت می کنند ، که نباید بکنند. برای همین است که قوانین به وجود آمده اند.”

از خودم میپرسم ، آیا سرزمینی هست که قانون نداشته باشد؟

یاد قوانین فیلترینگ وب سایت ها در ایران می افتم .اینکه فیس بوک و توییتر و امثال آن فیلتر هستند . و این سوال که آیا ما مردمی هستیم که وجدانمان بیش تر از بقیه مردم دنیا سکوت می کند که چنین قوانینی داریم؟ یا دلیل دیگری دارد؟ 



یک کشیش هر چه قدر هم که به تقوا مشهور باشد کنجکاوی کسی را بر نمی انگیزد، برعکس یک قهرمان دوچرخه سواری یا اتوموبیل سواری


دوست دارم به لیست نفراتی که کنجکاوی مرا بر می انگیزند ، نویسندگانی چون نویسنده این کتاب را نیز اضافه کنم و نیز موسیقیدانانی که نه تنها مسلط به تئوری موسیقی بوده اند بلکه نواهای زیبا خلق کرده اند. مثل حسین علیزاده، فرامرز پایور ، پرویز مشکاتیان.

دوست من ، نترس، این تاریکی که تو در میان آن هستی ، شدیدتر از آن تاریکی نیست که در درون جسم توست. این ها دو تاریکی هستند که فقط با یک پوست از هم جدا شده اند. شرط می بندم هیچ گاه به این موضوع فکرنکرده ای. تو تاریکی را مدام به این سو و آن سو می کشی و این تو را نمیترساند…و حالا برو ترسو نباش ، هیچ چیز بد تر از ترسو بودن نیست.”

مذاکره با خود وحتی تقابل با خود (خود به معنای آنچه تصمیم میگیرد) و این موضوع که نداهایی در درون ما وجود دارند که گاه آن را ضمیر (conscience)می نامند، در این اثر موج می زند :

چشمهایش را باز کرد و دید تصمیم گرفته است سر کار نرود، بی آنکه بداند کی و چگونه این تصمیم را گرفت.”

همه ما میدانیم که فکر های ما ، اعم از شاد و نا آرام ، و همچنین آنهایی که در این دو مقوله نمی گنجند، آخر سر خسته میشوند و از خودشان سیر می شوند، فقط زمان میخواهد، باید به حال خودشان رهایشان کنیم تا به اقتضای ماهیتشان هر کجا دوست دارند بروند…”

شاید این یه نکته کاربری باشه برای هرکسی ؛)

انسان در موقعیت های دشوار است که ذات خودش را می شناسد.”

گربه که غایب باشد موش ها می رقصند.

و خود  را میان سایه روشن غلیظی دید که شایسته نام تاریکی بود.


امیدوارم این کتاب رو بخونید و لذت ببرید.