سعادت آشنایی با دکتر الهی قمشه ای عزیز را بنده ، با شنیدن سخنرانیهایش بدست آوردم و به مرور و طی فرایندی که به نوعی یادگیری کریستالی  بود به سمت کتابهایش جذب شدم. ایشان مجموعه کتابهایی برای جوانان و نوجوانان دارند که شامل چند کتاب است از قبیل : ۳۶۵ روز با سعدی و ۳۶۵ روز با قرآن و ۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی و… که با آنها کم و بیش در ارتباط بوده ام. اکنون قصد دارم گزیده ای از قطعات زیبای کتاب۳۶۵ روز با ادبیات انگلیسی را در اینجا بیاورم.

حجم این کتاب زیاد است ، اما سعی دارم برای بار دوم که این کتاب را مرور میکنم بخش های جذاب تر آن را در اینجا بیاورم تا هم خودم یاد بگیرم و هم برای دوستان عزیزی که به این وبلاگ سر میزنند آورده باشم. امید که این نوشته آن شعله شوق را در شما شعله ور سازد تا خود به سراغ این کتاب بروید. 

 

در بخش نخست یعنی در بخش سپاس و قدردانی چنین  میخوانیم:

سپاس آن نگارنده غیب را که بدین بنده ی کمترین توفیق داد تا در باغ بی منتها و همیشه سبز ادبیات انگلیسی تفرجی کنم و دسته گلی دماغ پرور از گل و ریحان و سنبل و ضیمران آن قلمرو زرین بچینم و در زورقی از زبان پارسی نثار عاشقان زیبایی و دانایی و نیکویی کنم تا خود بدین رایحه ی خوش راه آن گلستان گیرند و به بوی آن سرو خرامان بروند. ”

ادبیات در نقطه های اوج آیینه فطرت آدمی است.”

ادبیات و دین و هنر و علم همه زبان دل است و آن جا ترک و تازی و فارسی راه ندارد.”

قطعه اول از برتراند راسل است:شاید دوست داشته باشید در مورد برتراند راسل اطلاعات بیشتری داشته باشید.

سه شوق ساده ، ولی قاهر و نیرومند ، بر زندگی من فرمان رانده است: یکی سودای عشق، یکی طلب دانش و دیگر احساس تحمل ناپذیر از شفقت و همدردی با آلام بشری . این سه احساس ، چون بادهای تند ، مرا خودسرانه به این سوی و آن سوی کشانده و گاه بر اقیانوسی از غم ، تا لب گرداب نومیدی، پیش رانده اند.

نخست جویای عشق بوده ام از آنکه عشق وجد وشادی می آفریند؛ وجدی آن چنان ژرف که حاضر بوده ام برای بدست آوردن چند ساعت از آن شادی شگفت باقی عمرم رانثار کنم.دیگر بدان خاطر که عشق آدمی را از رنج تنهایی می رهاند؛تنهای هولناکی  که در آن آدمی ، لرزان و ترسان ، در مرز هستی ، به دره بی انتهای نیستی مینگرد(و بر خویش میلرزد) و سرانجام ، عشق را بدان خاطر جویا بوده ام که ، در اتحاد عشق ،بهشتی را که در خیال قدیسان و شاعران گذشته است ، در یک مینیاتور عرفانی ، به چشم دیده ام. اینهاست انچه در عشق جست و جو کرده ام و یافته ام ، هرچند که عشق از آن خوب تر است که با زندگی آدمیان درآمیزد. دانش را نیز با همین شور و شوق  طلب کرده ام و پیوسته آرزو داشته ام که از راز دل آدمی با خبر شوم و سر تابش ستارگان را دریابم و کوشیده ام تا رموز اعدا فیبثاغورثی را که بر جهان کون و فساد حاکمند را بشناسم.  ودر این راه به اندک بهره ای دست یافتم.

عشق و دانش ، این دو شوق نخست ، بدان قدر که از آنها بهره یافتم ، مرا بسوی آسمان سوق داده اند،اما احساس شفقت و همدردی با رنج های آدمیان پیوسته مرا به زمین باز گردانده است. پژواک فریادهای دردآلود در قلبم به اهتزاز می آید. کودکان قحطی زده ، قربانیان شکنجه های جلادان ستمکار ، کهنسالان ناتوان و بیچاره ای که که خود را بار منفوری بر دوش فرزندان احساس میکنند و تمامی دنیای تنهایی و فقر و رنج طنز تلخی است که آرمان های بلند انسانی را ریشخند می کند. در دلم بوده است که از شدت رنجها و کثرت شرور در جهان بکاهم. اما توفیقی نیافته ام و خود نیز از این شرور و بدیها رنج برده ام.

این راهی است که من در زندگی پیموده ام و آن را شایسته زیستن یافته ام و اگر بار دیگر موهبت زندگی عطایم شود با خوشحالی همین راه را خواهم پیمود.  ”