پیش نوشت : به تدریج که روزانه وبلاگم را بروز می کنم احساس لذت بخش بیشتری را لمس میکنم. 


ادامه خلاصه کتاب "یک هفته در فرودگاه" :

آلن دوباتن در هنگام نویسندگی اش به نظر می آید گاهی دلس برای مطالعه تنگ می شده است. برای مثال در صفحه 155 چنین می خوانیم :


"دنبال کتابی می گردم که با روایتی دوستانه و مهربان احساساتی را بیان کند که مخاطب مدت ها حسشان کرده اما هیچ گاه واقعا از عهده درکشان بر نیامده ؛ از همان ها که مسائل پنهان روز مره ای را بیان می کنند که جامعه معمولا ترجیح می دهد ناگفته باقی بمانند ،  همان هایی که باعث می شوند آدم کمتر احساس تنهایی و غریبی کند."


در صفحه 169 چنین می خوانیم :


"کشیش خیلی قاطعانه و سرسخت بود و گفت : باید افکار را با جدیت به سمت پروردگار هدایت کرد.

من هم در ادامه ی حرفش گفتم : اگر به خدا ایمان نداشته باشد چه ؟

کشیش سکوت کرد و نگاهش را چرخاند انگار که سوال مودبانه ای از یک کشیش نبوده باشد. همکارش سرخوشانه با وجهی لیبرال تر از الاهیات مانوس بود ؛ جوابی به همان ایجاز اما جامع تر داد ، جوابی که طی روزهای آتی هنگام دیدن حرکت هواپیماها روی باند ، ذهنم مدام به آن بازمی گشت :

فکر مرگ باید ما را به سمت هر چیزی که بیش از همه برایمان مهم است هدایت کند ؛ باید به ما جسارت بدهد راهی را در زندگی پیش بگیریم که در دل مان برایش ارزش قائلیم."



در ص 214  توضیحاتی در مورد درآمد زایی شرکت هواپیمایی (ایرلاین) می خوانیم :

"بازار بورس هیچ گاه نمی توانست قیمت دقیقی بر هزاران لحظه ی زیبا و جذابی بگذارد که هر روز در خطوط هوایی سراسر جهان رخ می دهد:

نمی توانست منظره ی نوا اسکوشیا از اسمان را توصیف کند ، در عناوینش نه جایگاهی برای برادری و رفاقت کارکنان دفتر فروش بلیط هنگ کنگ داشت نه هیچ ابزاری برای اندازه گیری آدرنالین موقع لند شدن از زمین"