در ادامه دو پست‌  ( 1  و 2 ) قبلی ینبار بخش های دیگه ای از کتاب زیبای یک هفته در فرودگاه الن دوباتن را مرور میکنم.

نگاه نویسنده این کتاب این بار به مردی افتاده که در فرودگاه به پیشه ی واکس زنی کفش مردم مشغول بوده و  در صفحه 117 کتاب اینگونه می خوانیم :

"مواقعی که در نوشتنم پیشرفت نداشتم می رفتم سراغ دادلی مسترز و با او حرف می زدم . ... سی سال را صرف تمیز کردن کفش های مسافران فرودگاه کرده بود . روزش  ساعت هشت و نیم صبح شروع می شد و حدود شصت جفت کفش ، بعد ساعت نه شب به پایان می رسید. خوش بینی دادلی را در مواجهه با هر جفت کفش جدید  که دم غرفه اش می ایستاد ، تحسین می کردم. وضع شان هر جور که بود او بهترین را برایشان در خیال می آورد و معایبشان را با زرادخانه ای از برس ، واکس ، روغن و  اسپری بر طرف میکرد. می دانست مردم گناه نکرده اند که هشت ماه حتی یک واکس همه کاره هم به کفش هایشان نزده اند. ... "

و در ادامه جملاتی را میخوانیم که دیدمان را نسبت به اهمیت کار یک فرد واکسزن تغییر می دهد. شاید این هنر نویسنده است که چنین تغییری در نوع نگاه ما ایجاد میکند. که بی شک همین است:

" هر چند به خاطر برق انداختن کفش ها بود که به او پول میدادند ، میدانست ماموریت واقعی اش ، روانی است. می دانست کم پیش می آید مردم همین طوری بدون هدف بدهند کفش شان را .اکس بزنند : وقتی این کار را می کنند که بخواهند زیر گذشته خط بکشند ،وقتی امیدوار باشند یک تغییر بیرونی انگیزه ای باشد برای تغییر درونی. .... " 


در ادامه و در صفحات حدود 130 شرح جالبی در مورد کارکنان حراست فرودگاه و  تفتیش بدنی موجود در فرودگاه می خوانیم :

"کارکنان حراست هم مثل نویسنده های جنایی به این خاطر دستمزد می گیرند که  زندگی را کمی پر ماجراتر از حالت عادی اش تخیل کنند. دلم برایشان می سوخت که هر لحظه  از کارشان باید گوش به زنگ باشند و دائم آماده واکنش دادن  به بعید ترین احتمالات  ، احتمالاتی که در سطح جهانی شاید فقط هر یک دهه یک بار ممکن است رخ دهد"


  صفحه 139 : 

"انتظار طولانی در صف دستگاه اسکن ممکن است باعث شود خیلی از ما به خودمان شک کنیم شاید خانه را با یک وسیله ی منفجره که در کیف مان پنهان است ترک کرده باشیم یا بدون اینکه خودمان بدانیم به یک دوره آموزش تروریستی یک ماهه رفته باشیم."