گاه فکر می کنم و میبینم که چه مکان های بکر و دوست داشتنی در این شهر (مرودشت) وجود دارد. و آن راهرو های بین قفسه های کتاب خانه های عمومی این شهر است. که هر بار که در لابلای آن قدم زده ام خود بخود سرعت قدم هایم کند شده و میخکوب تماشای عناوین کتابهایی شده ام که هر یک به تعبیری یا به من لبخند می زده اند یا اخم کنان و با ترش رویی مرا نگاه می کرده اند و یا حس کنج کاوی مرا بر انگیخته اند که آنان را بردارم و حداقل مقدمه آنان را بخوانم. 

کتاب های خندان آنانی بودند که مدتی با آنان همراه بوده ام که زیاد هم نیستند. مثلا در ردیف داستان های فارسی کتابخانه با دیدن نام محمود دولت آبادی ، کلیدر را تجسم می کنم و حس خوبی دارم از اینکه مدتی با این کتاب همراه بوده ام ، و درون این رضایت را دارم که جنس آثار محمود دولت آبادی می شناسم و دیگر برایم معما نیست.

اما برخی کتابها اخم کرده اند که به تدریج باید دل آنها را بدست آورم.

به هر حال ،راه رفتن از لابلای راهروی قفسه های کتاب خانه یکی از دوست داشتنی ترین تجربه هایم است.

آخرین باری که به کتابخانه شماره دو مرودشت رفتم ،بر آن شدم تا یک نقشه کلی از کتاب های موجود در این کتابخانه در ذهنم ترسیم کنم و بنابراین به درون راهروی آخر رفتم و شروع کردم به تماشا کردن کتابها . راهرو آخر با عنوان تاریخ شروع می شد و انواع کتابها در این قفسه بود ؛  از تاریخ اروپا و جهان گرفته تا تاریخ اسلام و ایران و ... که هر دسته در یک قفسه با یک برچسب معین شده بود. با توجه به سو گیری ذهنم نسبت به وبگردی های اخیر و ارتباط با دوستان در میان کتابها  به دنبال کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت بودم که آن را نیافتم . چون انتخاب دیگری در ذهنم نداشتم ، به خودم گفتم کتابی از مجموعه تاریخ انتخاب نخواهم کرد. که در لحظه آخر یک کتاب دیدم که تنها واژه مشخص روی آن واژه آلمان بود. کتاب را برداشتم و زمانی که آنرا باز کردم دیدم جنس کاغذهایش از آن نوع کاهی دوست داشتنی است و با نگاهی به فهرست آن ، علا قه مند شدم که آن را بخوانم.


در مطالعه  فهرست اولویت هایی وجود دارد  که گاه برای شما لذت ندارند و  زندگی حرفه ای شما ایجاب می کند که طبق برنامه و فارغ از اینکه خوش آیند باشد یا نباشد، کتاب یا مطالبی را مطالعه کنید  و گاه مطالعه  با هدف تفریح و لذت و hobby ‌انجام میگیرد و از قانون معینی پیروی نمیکند . 

 به هر حال فکر میکردم بتوانم با قدم زدن در لابلای راهروی کتابخانه بتوانم تبم را فرو بنشانم و احساس بهتری داشته باشم و حد اقل پاسخی  کنجکاوی ام داده باشم. اما در همان راهروی اول ماندم و مات شدم . نتوانستم جلو تر بیایم .  در کنار آن حس خوب تماشای این همه کتاب حس ندامت درونم هم بود که می گفت چرا تا به حال به سراغ این مجموعه نیامده ای که باز شخص دیگری در درونم می گفت که  از همین امروز هم میتوان شروع کرد و ممکن بود رخداد امروز پنج ، ده یا بیست سال دیگر رخ دهد و از این بابت می توان شاد بود. 

به هر حال فکر میکنم این گردش حدود یک ساعت طول کشید و کتاب دیگری نیز انتخاب کردم به نام عاشقانه های آلمانی که در باب آن در این پست مواردی نگاشته ام.