بخش هایی از زندگی نلسون ماندلا را که میخوانم بهت مرا فرا میگیرد و لحظه ای خجالت میکشم که  ناملایمات روز ها باعث شود  خم به ابرو بیاورم!

از کجایش متعجب نشوم؟

از ۲۷ سال زندانش یا اجازه داشتن دیدن هر دو سال یکبار  همسرش؟

او مشقت های فراوانی را متحمل شده از جمله اینکه ده سال درخواستش را تکرار کرده تا بالاخره با درخواستش مبنی بر دریافت روزنامه در زندان موافقت شده. 

لحظاتی  که در زندان به آخرین نقطه تحمل خود می رسیده، با دیدن درخشش کوتاهی از نگاه انسانی یک زندانی انرژی را برای ادامه راه بدست می آورده است.

در مورد خوشبینی میگوید: خوشبینی یعنی اینکه نگاهت به خورشید در آسمان باشد و در زمین قدم برداری!

نلسون ماندلا  همان کسی است که به ما یاد اوری میکند که : انسانها در هنگام تولد از هیچ چیز نفرت ندارند و ما نفرت داشتن و متنفر بودن را از یکدیگر  یاد میگیریم! همان طور که میتوان نفرت داشتن را یاد گرفت ، میتوان دوست داشتن را هم آموخت. عشق در درون ماست. شاید روزگار کاری کند که پنهان شود ، اما خاموش نخواهد شد.

در جایی دیگر میگوید میدانستم که همان اندازه که زندانی به آزاد شدن نیاز دارد زندانبان هم به آزاد شدن نیاز دارد! انسانی که آزادی انسانی دیگر  را میگیرد خود هم اسیر است! اسیر نفرت.  پس او هم پشت میله های پیش داوری و ذهن بسته اسیر است!

زندان و زندانبان هر دو اسیرند . 

در جایی دیگر میگوید : من یک انسان بسیار اجتماعی هستم اما تنهایی را بیشتر دوست دارم!

لینک مطلب در متمم