می توان دوباره لبخند زد.

 چرا که نه؟

شنیده بودم (خوانده بودم) 

"آدم می تواند هر روز جوان تر شود  "

هر روز که شوق به یادگیری و متولد شدن را داشته باشیم.



هر روز دنیایی زیباتر.

دل انگیز تر

دلاویز تر


هر روز نفسی سبک تر

روان تر

تازه تر


هر روز لبخندی واقعی تر

از سر شوق فرجامی فرخنده

از سر اینکه "گاهی  رخداد هایی (هدیه هایی) از اطراف می رسد که گر نیک بنگریم، جز خیر هیچ ندارند" ای کاش قوه ی فراموشی مان در اینگونه مواقع از کار بیفتد. و همیشه به یاد داشته باشیم که قدرتی در عالم جاری است که پافشاری می کند تا بی چشمداشتی  لبخند بر لبان ما جاری سازد.


هر روز مست از دیدن و بوییدن و لمس کردن

هر دم مست تر

مست تر

خراب


بهانه

بهانه میگیریم .
بهانه میگیریم تا حرکت کنیم
تا اینجا خیلی خوب است و به ظاهر از ذات مان نشات می گیرد و احساس بدی هم در آن نیست


حرکت می کنیم تا ساکن نباشیم
همیشه ساکن بودن را دوست نداریم
حرکت که کردیم تا مدتی خوب پیش می رویم. می رویم. می رویم . افتان و خیزان.  کجدار و مریض. مشکوک و مردد. گاهی هم پر ولع تر. بتدریج زمزمه هایی در درونمان نطفه می بندد. 
اگر باور به درستی کارمان و هدف جذاب نداشته باشیم، حرکتمان کند می شود و بالاخره می ایستیم.
فیلمان هوای ایستادن می کند
می ایستیم. ساکن می شویم.
اکنون ایستاده ایم.
یا  اینکه عبرت از گذشته را مایه ی حرکت جدید می کنیم. 
 یا نمی کنیم و ایستادن را ترجیح می دهیم (که از بعضی بعید است)