مدتی بود از دست خودم شاکی بودم که چرا کتاب نمی خوانم . البته میزان مطالعه روزانه ام به هیچ وجه کم نمیشود ( هر روز متمم می خوانم و بسیاری از سایت های دیگر ) اما دوست دارم مطالعه کتاب جزئی از برنامه روزانه ام باشد. همانطور که صبحانه و نهار وشام .

امروز سراغ کتاب های کمدم رفتم و کتاب " هنر همچون درمان " آلن دو باتن را مرور کردم و اکنون گزیده هایی از آن ار اینجا می نویسم:

.... فلان اثر هنری و در مورد فلسفه آن:

از ما نمی خواهد شاد باشیم . به ما میگوید که اندوه را در قرار داد زندگی نوشته اند.


نمی دانم شما چه برداشتی از این نوشته دارید ، اما من وقتی این نوشته را می خوانم با خودم حرف می زنم یا بهتر است بگویم کتاب با من حرف می زند و باعث می شود  ناشاد بودن بعضی روز ها و لحظاتم برایم تحمل پذیر تر باشد.

یا  وقتی در جایی دیگر الز این کتاب  می خوانیم که : باید حضور همیشگی رنج را آموخت . ممکن است دیگر وقتی غمگین شدیم ، دیگر بهانه تراشی نکنیم که دنیا فقط برای من غمگین شده است و وارد فاز سوگواری نگردیم و به جای شکوه و گلایه های بی فایده ، با اختیار و با آگاهی بدانیم که این غمگین بودن و اندوه جزئی از زندگی است و به فکر چاره ای برای آن باشیم.

مثلا ببینیم دلیل این ناشادی مان از چیست. آیا از نادانی مان است که به نظر می آید به سراغ مطالعه رفتن راه حل خوبی باشد و  یا شاید تنها هستیم و باید به فکر گسترش ارتباطاتمان باشیم.

در هر صورت به نظر من  به نظر می آید حتی در  وجود غم هم دلیلی وجود دارد که ما را به حرکت فرا می خواند که این را می توان به چشم  یک نعمت  دید.

خوشجالم که با نوشتن این خطوط توانستم به این نتیجه برسم .