داشتم فکر میکردم که چرا هر موقع با دوستی می نشینیم و صحبت می کنیم ، حالمان خوب می شود . البته دوستی که رابطه ما با او از مرحله شناخت گذشته و  به مرحله صمیمیت رسیده باشد. دوستی که دیگر هنگام حرف زدن با او به دور از هر گونه تردید مطمئن باشیم که از این حرف هایی که به میان می آید استفاده ابزاری نخواهد کرد و این حرف ها از محفل بین مان فراتر نخواهد رفت.

دوست صمیمی

 دوستی هایی که لحظات بودن با آنها احساس نمیکنیم در جمع هستیم و ملاحظات رسمی و خشک در آن جایی ندارد. نگران نیستیم و بدور از هر گونه وسواس واژگان را راحت تر انتخاب میکنیم و حرف مان را می زنیم . حالا اگر هم نوعی اشتباه یا کژ فهمی صورت گیرد ، می توان  بیشتر  توضیح داد . 

بر خلاف روابط دیگر ، راحت تر می توانیم بخندیم و اشتباهات یکدیگر را نادیده بگیریم.دیگر ترسی هم نداریم که حالا که من این حرف را زدم ، در مورد من چه قضاوت هایی خواهد شد. چون از مرحله شناخت گذشته ایم و به فضای جذاب صمیمیت وارد شده ایم. 

معمولا در چنین رابطه  ای با گوش شدن برای دیگری و متکلم شدن دو چیز را می توان تمرین کرد: 

اول اینکه با گوش دادن فعال به طرف مقابل می توان گفت او را نوازش کرده ایم و آرامش را به او بازگردانده ایم که برخی چه خوب این مهارت را به کار می بندند.

دوم اینکه با حرف زدن برای دیگری ، خود را آرام کرده ایم. شاید توجه کرده باشید که حرف زدن  کار راحتی است اما  حرف نزدن کار هر کسی نیست.


پی نوشت :

گاهی با نواختن موسیقی نیز می توان رابطه برقرار کرد.دوست عزیزی دارم که دیروز موقع نوازندگی سنتور (با وجود اینکه در حال خودم بودم) حس کردم که کار خودش را به تعویق انداخت و تا آهنگی که در حال نواختنش بودم به پایان برسد. احساس خوب حاصل از این توجه در ذهنم مانده و با این رفتار ساده اما هوشیارانه اش  درسی به من آموخت که شیرینی اش را حس کردم و فراموش نخواهم کرد. 

از بابت داشتن چنین همراهان و دوستانی خوشحالم  و احساس رضایت دارم.